خرید بک لینک
5 شنبه دوباره مُری اومد خونمون منو نصیحت کنه مثلا منم دیدم حرفاش تکرایه گوشم از این حرفا پره رفتم سوهان اوردم همین جوری که ناخونامو سوهان میکشیدم به حرفاش گوش میدادم اونم به دله خودش بد نمیاورد ادامه میداد روزه جمعه هم صبح بیدار شدم خراب شدم خونه مامان جونم اینا چون صبح بود بابابزرگم هنوز خواب بود بیدارش کردم بوسیدمش با اینکه از خواب بیدارش کرده بودم ولی با خوش رویی گفت :سلام شیمای من حالا اگه کسی منو بیدار کنه عمشو میارم جلو چشش دیگه واسه ناهار زنگ زدیم داییم و نامزدش هم اومدن مامانم اینا که رسیدن جمعمون جمع شدو ناهار خوردیم بعدازظهرم داییمو زنداییم اومدن منو بپیچونن برن بیرون حالا نمیدونستن که من جلو تر از اونا حاضر تو حیاط وایسادم مهسا رو هم برداشتیم رفتیم بیرون اهنگ دستم تو دسته یاره رو گذاشتیمو صداشو بردیم بالا بعدشم رقتیم پیشه علی بستنی ، بستنی خوردیم +با توجه به نصایح مری تصمیم گرفتم پرستاری بخونم و چون خیلی از کشورای خارجی به پرستار نیاز دارن خیلی سریع اونجا بهم کار با درامد بالا میدن البته علاقه ی خودمم به این رشته کم نیست

برچسب: نویسنده: الینا حبیبی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 4:33

با شقایق و مهسا قرار گذاشتیم بریم کتابخونه درس بخونیم ساعت 9 بیدار شدم ارایش کردم و لباس پوشیدم خوراکی هامو گذاشتم تو کیفم و راه افتادم با بچها سلام کردمو دس دادیم نشستیم صفحه ی اولو که باز کردم چشامم سنگین شد صفحه ی دوم احساس خواب الودگی کردم صفحه ی سوم ترسیدم برم تو کما دفترمو بستم رفتم تو نماز خونه کیفمو گذاشتم زیره سرم نفهمیدم کی خوابم برد از 10 خوابیدم تا 1 بچها بیدارم کردن ناهار خوردیم دوباره از 2 تمیز خوابیدم تا 5 انقد خوابیده بودم که زیره چشمام پف کرده بود بعد از ظهرشم رفتیم کافه بستنی و اب زرشک ترررش خوردیم امروزم وقت دندون پزشکی داشت

برچسب: کتابخانه,کتابخانه ملی,کتاب همخونه, نویسنده: الینا حبیبی تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 11:26

ساعت 2 بود ولی من 3 کلاس داشتم حوصلمم بینهایت سر رفته بود نه حسه درس خوندن بود نه خوابم میمومد تو گروه به بچها پی ام دادم کی زود تر میاد بریم کافه ؟ خداروشکر بجز دوتاشون بقیه موافق بودن اهنگِ قاب عکس خالی از سیروان خسروی رو پلی کردم و صداشو تا ته بردم بالا *این روزا یه قاب عکسه خالیم نمیدونی چه حالیم عالیم درست مثه یه دیوونه دیوونه چرا رفتی از این خونه ... بابلیسمو از کشو کشیدم بیرون زدم به برق +نمیدونی بعده رفتنت چی شد حتی اسمون ابری شد میدونم برنمیگردی ولی خب ای کاش میشد بعده تو دیگه حاله من غم و اضطرابه نبودی که ببینی چقد حالم خرابه ... موهامو د

برچسب: درهم برهم,درهم برهم چت,درهم برهم به انگلیسی,درهم برهم وبلاگ,درهم و برهم,عکس درهم برهم,سایت درهم برهم,عکسهای درهم برهم,جملات درهم برهم, نویسنده: الینا حبیبی تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 11:26

از دوتا فصل خیلی بدم میاد یکی پاییزه یکی زمستون چون زود شب میشه و هوا سرده منم سرمایی ام و جز موندن زیره پتو کاره دیگه ای نمیتونم بکنم اکثرا روزا هم دل گیره و ابری امروزم از همون روزاس ،یه روزه سرده ابری با هوای دلگیر دیشب تا ساعت 6 شب کلاس بودم انقد خسته بودم که درسای امروزمو نخونده بودم سره کلاسم همش چرت میزدم امتحان شیمی رو هم تقلب کردیم با بچها نمیدونم چند میشم ولی امتحان زبانو با اینکه لاشو باز نکرده بودم خوب دادم بعده امتحانم با بچه ها رفتیم تو حیاط نشستیم من که داراز کشیده بودم انقد که خندیدم هنوز که یاده حرفامون میفتم غش میکنم از خند

برچسب: نویسنده: الینا حبیبی تاريخ: شنبه 1 آبان 1395 ساعت: 10:56

صفحه بندی